خواستگاری با ابوالفضل
از اونجائیکه برای دایی حسن خیلی آرزو دارم، و دوست داشتم در مراسم خواستگاری باشم، با شما رفتیم خواستگاری، ده دقیقه ای آروم بودی، ولی بعدش شروع کردی طلب شیر کردن، اشتباه کرده بودم شیشه نبرده بودم، چند باری توی یکی از اتاقها بهت شیر دادم، فایده نداشت، بیشتر می خواستی، مجبور شدم که وسط خواستگاری مجلس و ترک کنم... این خواستگاری هم نتیجه نداشت... ...
نویسنده :
ندا
20:47










